کسی مرا به آفتاب ، معرفی نخواهد کرد کسی مرا به ميهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست
و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هايی که غرق ابهامند نه، صدای فاصله هايی که مثل نقره تميزند ...
در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم ... در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست دارم در آن دور دست بعيد که رسالت اندامها پايان می پذيرد ...
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه که بودم ...
لحظه ديدار نزديک است باز من ديوانه ام، مستم باز می لرزد دلم، دستم باز گويی در جهان ديگری هستم ...